زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم
چه بر ما رفته است ای عمر ؟ ای یاقوت بی قیمت !
که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم
زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم ؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

ما را در سایت Loneliness دنبال میکنید
برچسب: زلف پریشان,زلف پریشان در اشعار پارسی,زلف پریشان من,زلف پریشان مکن,زلف پریشان در باد,زلف پریشان تو,زلف پریشان حافظ,زلف پریشانت,در زلف پریشانت,زلف پريشان, نویسنده: بازدید: 124